من اما قرار نیست کل زندگیمو بدوم. گاهی آروم قدم زدن و نفس کشیدن هوای خنک خیلی لذتبخشه. گاهی خیره شدن به منظرهی غروب به کل دنیا میارزه. لم دادن تو کاناپه بدون اینکه تلویزیون بببینی و هی تندتند کانال عوض کنی. گوش دادن به موسیقی با چشمای بسته و خیلی لذتهای کوچیک و عمیقی که به دست آوردنشون هیچ خرجی نداره.
میدونی چیه؟ ما اسیر یه جمبوجوش دائمی شدیم و مدام داریم خودمونو به این چیز و اون چیز سرگرم میکنیم تا مبادا یه لحظه بیکار باشیم. حتا نشستن روی نیمکت پارک هم انگار باید همراه باشه با تخمه شکوندن ، یا حرف زدن با یه دوست یا مرور خاطرات. هیچ خوب نیست. در لحظه نیستیم ...
بعله. متشکریم از دوستانی که فرزند زمان خویشتن اند و یادشان نمیرود یاداوری کنند که نباید گفت نباید بود و زشت است و بد است و قباحت داره والا. هرچه میگذرد بیشتر پی میبرم به عظمت و درک عمیق آن دخترک مصری که منتظر نماند تا این جامعه ی محدود و محدودیت پرست ـ در طول زمانی که خدا میداند چقدر طول بکشد ـ کم کم شروع کند به فکر کردن و احترام گذاشتن به آزادی های انسانی. حرکتی که او کرد (و خیلی ها طبق معمول گفتند قباحت داره والا دختره ی جنده خجالت نمیکشه) ایجاد یک شوک در ذهن به خواب رفته و راکد جامعه ای متعصب بود که به حکم همان تعصبات خاصش ٬ طبیعی بود که چنین واکنشی نشان بدهد. البته من همه ی دوستانم را دوست دارم و نمیخواهم از من آزرده شوند. به همین دلیل مدتی ست که کمتر اینجا را به روز میکنم و وبلاگی را با آدرسی نامعلوم اختصاص داده ام به حرفهای بی محابایی که نزدیک تر است به ذهن خودم. و آن تصویر مودب ادیب را در آنجا میشکنم و زندگی ام را میکنم به دور از حرف مردم. بــعـــــله
یه جمله هست که رضارضوی همیشه میگفت و میتونه دلیل نوشتن من تو این وبلاگ باشه: «احتمال نرسیدن پیام ، اهمیت ارسال آن را کم نمیکند» بازدید این وبلاگ میانگین هفته ای سی چهل تا بیشتر نیست. ولی من مینویسم اینجا که بمونه. که شاید یه روزی یه جایی توسط یه کسی خونده بشه. در همین راستا «ربنا با صدای میثم آزاد» رو که ماه رمضون تو خونه ضبط کردم میذارم اینجا. با امید روزی که تاریخ کنسرتمو از همین جا اعلام کنم (میخندی؟)
پ ن: در حدی نیستم خودمو بخوام با استاد شجریان مقایسه کنم. این فقط یه تمرین و تست صدا بود. میدونی چی میگم که؟
غنچه های داودی پاییز امسال
من اما به هیچ وجه
ـ تو بازم دوروغ گفتی؟

