در مدح تنهایی
تنها میتونم بگم خوش حالم
اصلن شعر نیست اینجوری نگا نکن
فقط این پله ها رو ترجیح میدم به صاف صاف جلو رفتن
دنیا از کلمات جدا شده
و در تصاویر ادامه داره
کسی صحبت نمیکنه وقتی دارم
تو پاییز قدم میزنم
گفتنِ اینکه آسفالت
خیسه لازمه؟

آهای! ـ باز جوابی نمی دهی ـ آ...های!
چگونه با تو بگویم بدون تو چه دلم ـ
گرفته و نگرفته کسی سراغ مرا
گرفته است دوباره تو را بهانه دلم
کنار صندلی ام صندلیّ خالی تو
کنار صندلی خالی ات نشسته دلم
شکسته بی تو ولی بسته باز چشم امید
به اینکه گوشه ی چشمی کنی و بلکه دلم
تمام واپسی و شوره اش تمام شود
زهی خیال... ببین من چقدر ساده دلم!
دلم خوش است به اینکه بیایی و بشود
ردیف تک تک شعرها دوباره «دلم»
+
سپس دوباره سه نقطه ، گیومه بسته ...» ولی
هنوز حرف دلم را نگفته ام که دلم...
به جای گریه و زاری به عشق و یار می خندی
به هجران و به اشک لحظه ی دیدار می خندی
تو در بیداری شبهات بی اندازه آرامی
و از صبح سحر تا شب هزاران بار می خندی
همان وقتی که در خوابی و خواب مرگ می بینی
و یا وقتی که غمگینی تو باز انگار می خندی
اگر چه خسته ای از این جدال پوچ هرروزه
جدال پوچ هرروزه ... به این تکرار می خندی
تو را دیوانه می پنداشتند آنها که می دیدند
به ماشین و خیابان و در و دیوار می خندی
ولی من خوب می دانم که این را خوب می دانی
و با وجدان آسوده به این پندار میخندی